خرید بک لینک

میشه گفت من یه شکست خورده به آخر خط رسیده ام که دیگه فرصتی نداره و ...

برای همین احساس آزادی دارم. خوبه دیگران یه جایی دست بردارن ازت. اینقدر زود و ساده ازت ناامید بشن که با کارات تنهاییات تنهات بذارن و دیگه حتی راهی نشونت ندن. البته آدم خود پندار همیشه هست. کنار اومدن باهاش بستگی به گستره ی دید آدم داره. صد البته این گستره با تمرین بدست میاد. خلاصه اگرچه گاهی دلم میخواد برم بیرون یکم بچرخم یه چی بخرم دوستامو ببینم و حداقل یه کتابخونه که برم! ولی همه اینا رو بیخیال شدم... همه چی رو خلاصه کردم تو عروسی دوستم که نزدیکه. خوبه نه؟

البته مادرم میگه بیا یه هفته بریم پیش بابات. الان انقدر متحول میزنم که نمی نویسم ع! و این خوبه. شاید گستره نگاهم یکم تغییر کرده. حقیقتش وقتی یه چیزا رو می بینم از پدرای دیگه میگم خاک تو مخت میم. در ضمن تا وقتی کسی تو کفشای من نبوده قضاوت نکنه لطفا. برای خودش بهتره. به گستره نگاهش افزوده می شه. خلاصه منم دلم برای گولی تنگ شده. دوست دارم ببینم بزرگ شده یا نه؟ بالاخره دوری از گاوی براش عادی شد یا نه؟ برم زیر گلوشو نوازش کنم. باش عکس هم بندازم.

دلم برا ریحانه و ف هم تنگ شده. برای سربالایی و حتی شاید برای سازمان. آره . حیاط و درختاش. آلوچه ها. گوجه سبزا. سیب و شقایقا.

البته شقایقا الان دیگه تمومن. اما شاید بابونه ها باشن هنوز..

زندگی همینه میم

مادرم

برادرام و زن داداشم

کامی کد کتاب چای و چای و چای....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:44 توسط میم.میم

برچسب: نویسنده: آوا یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 10:50

صفحه بندی